تبليغاتX
من...فریاد...سکوت

من...فریاد...سکوت

گاهي بايد سكوت كرد...شايد خدا حرفي براي گفتن داشته باشه

از هياهوي واژه ها خسته ام

من سكوتم را از اوراق سپيد آموختم

آيا سكوت روشن ترين واژه ها نيست ؟

پس سكوت ميكنم و هم زمان در پايان آخرين برگ خاطراتم خواهم نوشت :

                                          ...پايان...

پ.ن : اینجا رو حذف نمی کنم شاید یه روزی یکی...

خداحافظ وبلاگ...خداحافظ دوستان خوبم...

۰۹/۰۶/۱۳۹۰-سکوت

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 5:13 توسط سکوت| |

همه با چای و خرما افطار می کنند....

من با لبخند زیبای تو...

این رمضان را خدا بر من ببخشاید که

بت پرست شدم...!

ای کاش کیفرش آغوش تو باشد....

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 17:6 توسط سکوت| |

امروز روز يك آغاز دوباره است

آغاز بودن...

اما نه مثل قبل

بلكه با رنگي جديد

و با دل و ديدي جديد

ولي هنوز يقين دارم

كه فقط با سكوت است كه مي شود به زمزمه ي درون گوش سپرد

....

و گاه سكوت لازمه ي زندگيست

....

5 ماه تو این وب نوشتم و نوشتم...

چقدر زود گذشت....

یه وقتایی واسه دل خودم...و یه موقع هایی هم :....نوشتم تا یکی بخونه
یکی..
آره یکی
و حالا.......

شاید نتونم همه ی غم های دنیا رو از بین ببرم

اما میخوام دست کم با نوشتنم , غم ها رو سبک کنم و دل انسانها رو به هم نزدیک...

 

پ.ن ۱: وقتی حرفتو کسی نمیفهمه...هی داد بزن ، ولی فایده ای نداره...باز میمونه سکوت........

اما نه یه سکوت عادی.....انگار سکوت از هر حرفی بهتره !

پ.ن ۲: سکوتی را دوست دارم که هیچ یک از اهالی زمین دلیلش را ندانند و فریادی را که جز تو نخواهد !

پ.ن ۳: از همه ی دوستان سکوتی و غیر سکوتی که تو این مدت تنهام نذاشتن ممنونم 

نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 13:20 توسط سکوت| |

امروز باران آهنگ دلنشين ناودانهاست

و من با دستهايم نامت را

بر شيشه هاي غبار گرفته نقاشي مي كنم

تا يادم بماند...

كه تو مرا دوباره آفريدي !

من متولد شدم

در حالي كه اشك

بهانه ي چشمانم را مي گرفت .

دوباره لبخند

بر لبهايم به تصوير كشيده شد...

آمدي تا يادم بيندازي

چگونه صبوريم در برابر دردها

پاداش گرفت !

آمدي تا دوباره تبسم كنم

و بدانم كه زندگي زيباست...

دوباره دوباره دوباره

تمام شمع ها را روشن كن

و بگذار اين بار

نسيم آنها را فوت كند....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390ساعت 12:10 توسط سکوت| |

غروب که چشمانش را باز میکند

                    نگاهم را به خود گره میزند...

و باز چرخش زبان

و همان جمله ی تکراری هر غروب

                                                 که : " یک روز می آید..."

           

 

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 16:16 توسط سکوت| |

نگاهم بر پارچه ی سیاهی گره خورد

که بر درگاه خانه همسایه بود ٬

و ناله های غروب

از سفر کرده ای خبر میداد...

که دیشب برای بیداری سحرگاه

ساعتش را تنظیم می نمود...

بر وداع مسافر گریه پایانی نداشت...

اشکهایم افسار گسیخته ٬ بیصدا می شتافت

که چرا بر انسان مسافری ٬ سیلاب دیده جاریست

اما افســــــــوس ! گاه فکر نکردیم ٬ بر انسانیتی که به سفر می رود

لحظه ای اشک بریزیم..... .

نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 18:4 توسط سکوت| |

پنجره را باز کن

نترس . . .

بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . .

بگذار زیر باران پرواز کردن را بیاموزد !

آن وقت است که می توانی کمی آنطرف تر از خورشید را ببینی . . .

روی خانه ی نرم ابر ها پاورچین پاورچین راه بروی و سکوت تلخ ستاره را بشکنی . . .

باور کن

اگر پنجره را باز کنی

رنگین کمان دور از دسترس نخواهد بود . . .

نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 11:6 توسط سکوت| |

گاهی وقتها که روی نیمکت تنهایی ام می نشینم...

آن زمان که چشمهایم پر از غوغای رها شدن است...

تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من...

روی این نيمکت...

نه کلامی می خواهم...

نه نگاهی که محسور کند مرا...

تنها صدای آرام بخش یک نفس کافیست...

 

پ.ن :

اگر تو روي نيمكتي اين سوي دنيا ،

تنها....نشسته اي

و همه ي آنچه نداري كسي است....

شايد آن سوي دنيا ، روي نيمكتي ديگر

كسي نشسته است....كه همه ي آنچه ندارد...تويي....

نيمكت هاي دنيا را بد چيده اند...!

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 12:43 توسط سکوت| |

تا الان شده بعد يه بارون قشنگ ، وقتي داري راه ميري ، تو لكه هاي آب روي زمين...

عكس آسمون و درختا رو نگاه كني ؟؟

آسمون رو از روي زمين نگاه كردن دنياي عجيبيه !

دنيايي كه هرچقدر هم نگاهش كني تهشو نميبيني.....

نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 11:56 توسط سکوت| |

سكوت منو ياد كوير ميندازه...كوير منو ياد بهترين اتفاق زندگيم كه تو سكوت شروع شد...
نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 19:4 توسط سکوت|

براي بعضيا زندگي مثله زيتونه !

ظاهري كوچيك اما پر خاصيت ٬ وقتي اونو گاز ميزني اول تلخي حس ميكني...

اما پشت اين تلخي فوايد زيادي بدست مياري .

براي بعضياي ديگه زندگي مثله شكلات مغز داره !

شیرینه شیرین !

هرچی شکلاتو میخوری کوچک و کوچکتر میشه ٬ ولی از شیرینیش کم نمیشه .

وقتی به اون مغز وسط شکلات که در واقع آخرشه میرسی ٬ تازه لذت خوردنش کامل میشه !

بیاید زندگی ما هم مثل این شکلات مغزدار باشه...

هرچه از عمرمون میگذره از شیرینیش کم نشه و از همه مهم تر اینکه...

پایانی خوش و شیرین داشته باشه .

نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 20:20 توسط سکوت| |

اولين روزي كه حضرت آدم صبح از خواب بيدار شد رو تصور كنيد !

احتمالا همه چيز براش جديد و جالب و سؤال برانگيز بود...

وقتي اولين بار خورشيد رو نگاه كرد ، اولين باري كه حوا رو ديد و حس كرد كه كسي رو دوست داره !

وقتي احساس كرد كه آسمون آبيه ، اولين باري كه حس كرد هست !

اما الان ديگه خورشيد براي آدم ها عادي شده ، مثل مترسك براي پرنده ها !

گاهي مثل الان يادم مي افته كه ديگه خودمو يادم نمياد !!!

خودم رو نميبينم ، فراموش كردم ، خيلي وقته كه آسمون رو درست نديدم ، خورشيد رو ، صورتم رو !

دلم ميخواد خودمو يه تكوني بدم ، از اين پيله اي كه به دورم تنيدم رها شم و پرواز كنم !

آينده و چيزي شدن بدجوري فضاي ذهنم رو پر كرده كه ديگه جاي نفس كشيدن نيست...!

ديوار هاي مغزم تيره و تار شدند ، نياز به سمباده دارند !!

بايد دست به كار شم.......

نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 14:37 توسط سکوت| |

در قلبم را زدم ، صدايي نشنيدم انگار هيچكس آنجا نيست .

در را فشار دادم ، باز شد . به داخل رفتم ولي...ولي اينجا ، اينجا كجاست ؟؟؟

اينجا خانه قلب من است ؟؟؟؟!!!!

نه ! باور نميكنم....ولي آدرس را درست آمدم ، پس چرا اينطور است ؟

چرا اينقدر تاريك ؟ چرا اينقدر سياه ؟ به خودم آمدم فهميدم مدت هاست دستي به رويش نكشيدم .

انگشتي بر روي تاقچه ها كشيدم ، غبار تنهايي رويشان نشسته بود .

نگاهي به اطراف خانه كردم ، پنجره اش را باز كردم .

وارد خانه شدم....آستين ها را بالا زدم و شروع كردم !

غبار تنهايي و غربت را از كنارش زدودم ، زمينش را با فرش دوستي مفروش ساختم .

گلداني از گل محبت كنار پنجره هايش گذاشتم .

آه ! يادم رفت . چراغ عشق را بر سقف خانه دلم آويختم .

دستي بر سر و روي باغچه قلبم كشيدم ، خارها و علف هاي هرز را چيدم .

خاكش را نيز با آب اميد سيراب كردم .

حالا گوشه اي مينشينم تا استراحت كنم ، حس ميكنم كمي سبك شده ام ، آه چقدر خوشحالم

 

نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 11:34 توسط سکوت| |

روز عـــــــزا يا غــــــذا ؟؟؟

كسي چه ميداند ؟!!!

روزي كه جنازيمان از ايني كه هستيم جنازه تر شد بعد از بردن ما به آبتني و شنا !!!

مارا بر كفن با مارك معروف بپيچيد !

مبادا جلوي جنازه تر هاي ديگر ! كم بياوريم ، كلاسمان پايين بيايد !

تاكيد زياد (از همونا !) ؛‌ جنسش چسبان باشد و در صورت امكان نسكافه اي كه از مد هم عقب نمانيم !

بعد از جشن خاكسپاري ! (شمع ها رو خودم ميخوام فوت كنم بريد كنار ! (؟))

ببخشيد ميگفتم :

روي قبرمان علامت "پارك=پنچري" بزنيد كه پارك نكنند چيزي بر روي ما !

روز جشن خاكسپاري !

از حضار محترم تقاضا ميشود با خود گاز اشك آور بياورند !

و در صورت امكان از 10 روز قبل تر و بعدتر چيزي نخورند !

ناهار هم تاكيد ميكنم ؛ سلطاني و بختياري با مخلفات جشن !

و در آخر مجلس يه كف مرتب

.

.

.

صلـــــــوات !

 

پ.ن :

ميرسد روزي كه بي هم ميشويم / يك به يك از جمع هم كم ميشويم

ميرسد روزي كه ما در خاطرات / موجب خنديدن و غم ميشويم

 

نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 10:45 توسط سکوت| |

چشمام از حدقه بیرون زده نه از شدت تعجب ! و نه از شدت خوشحالی مفرط !

بلکه از شدت سر دردی که انگار قراره تا آخر دنیا با من بمونه !!

نمیدونی چه حس قشنگیه !

سرت از شدت درد سوت میکشه ولی فکر و روحت پیش خداست...

از شدت درد ریتم نبض سرت رو حس میکنی ٬ ولی انگار این ریتم صدای دلنواز خداست...

از شدت درد نفست به شماره می افته ٬ ولی فکر می کنی این نفس های خداست که

به طرفت میاد...

چقدر آرام بخشه...!

چقدر...

چه زیبایی وصف ناپذیری ! کلمات برای توصیفش عاجزند !

خدایی بودن رو میگم...

در تمام لحظه هام اونو با خودم میبینم ٬ حتی تو سردردهام .

روزای سخت رو دوست دارم...در این لحظه هاست که اونو بیشتر حس میکنم

و ایمانم قوی تر میشه...خدا همیشه با منه !

چه لحظات خوب و آرومی ٬ سردردم خوب شده...!

 

پ.ن : خدایا دستهایم خالی تر از بیابان های سوخته است و چشم هایم بارانی !

می دانم هرروز مشتاقانه نفس هایم را می شماری...

افسوس که نگاهم از سقف اتاق کوچکم بالاتر نمیرود .

نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 16:26 توسط سکوت| |

سلام ٬ خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ خوش میگذره تعطیلات ؟

ما هم خوبیم ٬ خدا رو شکر ٬ سفر هم کلی خوش گذشت ٬ جای شما بسی خالی بود .

این وبلاگو برای یه بی معرفت باز کردم ! همون که هنوز یک ماه از باز شدن اینجا نگذشته بود

که اومد پیشم و ازم خواست که قبل از سال تحویل ببخشمش !

منم بخشیدمش ٬ نه به خاطر خودش ٬ بلکه به خاطر آرامش خودم !

به خاطر اینکه دیگه بار سنگین کینه و نفرت رو به دوش نکشم !!!

بخشیدمش اما... (پشت این اما خیلی حرفا هست) !

تصمیم داشتم دیگه تو این وبلاگ چیزی ننویسم ٬ اما نظرهای قشنگ شما دوستان منو منصرف کرد !

میخوام دوباره شروع کنم...

این دفعه به عشق اونایی مینویسم که میان اینجا و لابه لای این نوشته ها خودشونو پیدا میکنن !

و یا اندک نور امیدی تو وجودشون زنده میشه ! و به زندگی امیدوار میشن .

بیشتر روی سخنم با اون مهربونیه که داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه !

به قول همون مهربون : خوب بخشیدن ٬ زیباترین و زیرکانه ترین هنر مهربانیست !

از صمیم قلب براش آرزوی بهبودی میکنم . 

 

پ.ن : یادمان باشد خدا میهمان قلب های وسیع است ٬

هرچه قلب های ما از کینه پر باشد سهم ما از خدا کمتر است .

نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 10:48 توسط سکوت| |

بالاخره تموم شد ٬ درختای خشک و بی برگ ٬ روزای پر از سوز زمستون

قار قار کلاغ ها روی شاخه های خشک...

به انتهای سال که می رسیم ٬ همیشه انگار همین دیروز بوده که سال شروع شده !

هرسال دم دمای نوروز ٬ کودک درونم بالا و پایین می پره و منو به سمت خودش میکشونه

وقتی باهاش همراه میشم واقعا خوش میگذره ! :)

به دعای سال تحویل فک میکنم ٬ به اینکه آیا واقعا و از ته قلبم تو هیچ یک از این سال ها

از خدا خواسته بودم که منو به سوی بهترین حال سوق بده ؟!

اما میخوام از همین امسال شروع کنم و برای خودم و همه از ته دل این آرزو رو بکنم...

در آخر اینکه : اگه دنبال راهی میگردی که هرگز برف و یخ و مشکلات مثله زمستون

زندگیتو سرد نکنه ٬ کافیه درست مثله زمین در بهار اجازه ندی برف و یخ های ناکامی

روی خاک وجودت جا خوش کنه !!!

 

پ.ن۱ : خداوندا در نوروزی که در پیش است ٬ به هفت سین الهی میهمانم کن !

سلامتی ٬ سینه ای بی کینه ٬ سر انگشتان بخشایشگر ٬ سخاوت کردن بی ادعا

سرمشق خوب مهرورزی ٬ سفر از خود به آغوش تو و سکوت الهی...

پ.ن۲ : چند روزي نيستم ٬ دارم ميرم سفر ٬ فقط يه خواهش ازتون دارم !

لحظه سال تحويل مريض ها رو فراموش نكنيم ٬ براي دوست منم دعا كنين .

پ.ن۳ : حالا براي تغيير فاز وبلاگ فركانسو عوض ميكنيم ! 

بايراميز مبارك اولسون

هله ليك

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 8:20 توسط سکوت| |

اگر بخواهم صادق باشم !

دیگر

به دنبال کسی که درکم بکند نیستم !

من از ابتدای کودکی روروک ام را شکستم

تا روی پاهای خودم بایستم... !!!

 

پ.ن : شب پشت پنجره ها

                                  آهسته نجوا مي كند :

نگران نباش !

               تنها و تنها

                             با خودت

                                         صادق باش

نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 13:8 توسط سکوت| |

آهای ! با تو ام !

این روزا صدای داد و فریادی نیست...

سکوت نه از بی صداییست...از فریاد های در گلو مانده است !

قرارمان این نبود...اما...

شاید حکایت ما کوچکتر از این حرفا باشه و من زیادی بزرگش کردم !

اصلا میدونی چیه ؟ قضیه اونقدرها هم مهم نیس .

راستش دیگه این روزا ٬ واسه صحبت کردن ازش حوصله نیست !

اصلا گفتنش مگه چیزی رو عوض میکنه ؟

این حکایت رو هرکی که شروع کرد ٬ خودش میدونه چه جوری تمومش کنه !!!

شاید زور من اونقدر باشه تا کاری کنم

که نقطه آخر این حکایت تکراری!!با بقیه نقطه ها فرق داشته باشه !

جدیدا هیچ چیز تو این دنیا نمیتونه حالم رو بگیره...

اما یک روز شاید نفرین من...

خب...

خدا رو شکر دیگه غمی نیست...همه چیز بر وفق مراده و خووووب .

گفتم که...نگران تنهایی های من نباشی رفیق !

 

نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 20:56 توسط سکوت| |

زندگی جنگ نیست ٬ بازی هنرمندانه ایست...

یه بازیه قشنگ و دلچسب ٬ فقط باید قوانین بازی رو بدونی و بلد باشی خوب بازی کنی !

بازی ای شاید شبیه بازی ماروپله !

شاید به همین خاطره که بعضیا میگن موفقیت های زندگی تصادفیه !

ولی اصلا اینطوری نیست ٬ چون که این بازی کاملا هدفمند طراحی شده...

و مثله ماروپله پر از صعود و فرودهای مختلفه .

اما کیا تو این بازی موفقند ؟؟؟

گاهی فکر میکنیم اگه شش بیاریم حتما تو این بازی موفقیم...

غافل از اینکه تنها شش قدم تا رسیدن به مار خطرناک فاصله داشتیم...

و اگه یک می آوردیم از نردبان صعود میکردیم !

اما انسان هایی در بازی زندگی موفق خواهند بود که...

تاس خود را در دست عقل کل هر دو جهان بدن و بذارن او براشون تاس بریزه

چراکه او مشرف بر این بازیست و از بالا نظاره گر آن .

 "تنها اوست که از ادامه مسیر آگاه است"

نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 10:50 توسط سکوت| |

گم شدن در زیر سایه های توهم چقدر سخت است

جایی که حقیقت زیر خروارها خاک مدفون می شود

و تو

زنده زنده هم آغوش خاک می شوی...

 

پ.ن : واژه ای از انتهای سکوت به سوی تو پرتاب میکنم

ای ایستاده به تماشای فراموشی من !

نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 10:43 توسط سکوت| |

ابر یک پدیده است...یک پدیده زود گذر .

دلیل نداره وقتی میاد توی آسمون و روی صورت خورشید میشینه بگم که دیگه تموم شد...

خورشید از بین رفته برای همیشه ! دیگه روشنایی بی روشنایی !

ابر چند ساعت میمونه یا چند روز و شاید و شاید چند هفته...

بعدش میبینیم که خورشید داره لبخند میزنه !

تازه پیش خودمون باشه...خورشید به من میگه وقتی پشت ابر هم هست لبخند میزنه !

از وقتی خورشید این حرف رو بهم گفته...منم لبخند میزنم مداااام .

حتی وقتی ابر میاد و برای چند لحظه یا چند روز توی روزگارم میشینه...لبخند میزنم !

امروز آسمون زندگیم آفتابیه و من مدام به خدا لبخند میزنم .

دیروز یک ابر کوچولو اومد توی روزگارم اما از لبخندهای پیاپی ام خسته شد و زود رفت !

با تمام وجودم امیدوارم همیشه آسمونم آفتابی باشه....

اما اگه خدایی نکرده گاهی وقتا ابری سر و کله اش پیدا بشه...اونقدر لبخند میزنم

که از این همه سماجتم خسته بشه و برای همیشه بره !!!

ابر فقط یک پدیده است...فقط یک پدیده زود گذر...فقط همین !

پس عزیزم...لطفا توی تموم روزای ابری روزگارت لبخند بزن !

هزار بار لبخند بزن ! دوباره...و دوباره !

 I want to see your smile…

Again…and again…

پ.ن :

در سكوت لحظه ها

آسمان

به ايمان انسان مي خنديد

و من به اين معتقدم كه

آري زندگي سخت زيباست

كاش ميشد زندگي را بخشيد

و به اين لبخند زد كه آري

تا رسيدن به خدا

دو سه لبخند بيش نمانده...

 

نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 10:45 توسط سکوت| |

داشتم تند تند راه ميرفتم اما نگاهم به سنگ فرش پياده رو بود...

كه حياتي سبز در گوشه پياده رو چشمامو نوازش كرد .

گياهي سبز كه از ميون سنگها راه خودش رو به اين دنيا باز كرده بود !

اين كه چطور اين گياه براي نفس كشيدن و اثبات بودن ، خودش رو از ميون

سنگ هاي سرد بالا كشيده و گرمي حضورش رو به رخ سردي سنگ ها ميكشونه

چيزيه كه دلت ميخواد هميشه تو ذهنت بمونه و به خودت بگي :

قد ميكشم و بزرگ ميشم ، من اسير سختي دل هاي سنگ شده نميمونم .

من راهم رو به سوي نور ، به سوي هوا پيدا ميكنم ، من نفس خواهم كشيد...

اگر از كسي بدي ديدم ، اگر زشتي ديدم ، اگر نامهربوني ها مثل سنگ سد راهم شدند ،

بد نميشم و زشت نميشم !

من براي هميشه قدرت انديشيدن به نيكي و غرق شدن در نيك بودن را در درونم حفظ ميكنم

بدون هراس از ربوده شدن اين حـــــس...

من آن حضور سبزي خواهم بود كه اندك نگاهي به من ، دل ها را به تپش خواهد انداخت... .

 

پ.ن : ســـــــــبز ميشوم ، ميدانم ميدانم...

 

نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 12:15 توسط سکوت| |

چند وقته بد جور به اين دارم فكر مي كنم كه بايد يه دل تكوني اساسي داشته باشم !

حال و هواي دلم رو گرد و خاك گرفته.....

هميشه كه نبايد عيد اين كار رو كرد گاهي زودتر هم بايد اين كار رو كرد !

توي اين دل تكوني بايد دوباره جدا از ريختن خرت و پرت و آت و آشغال از دلم و عادتهاي بد

بايد يه سري آدمها رو هم از دلم بندازم بيرون...

آره آدمهايي كه حجم زيادي از قلبم رو گرفته اند و حالا كه فكر مي كنم ارزش اينجا رو ندارند !

آدمهاي كه محبت و صفا نمي فهمند...

واي چقدر اينجا رو تار عنكبوت گرفته اين آدمها بعضي جاها رو اساسي شكستند و از بين بردند

بايد تعمير كنم !!

كاش تعمير كار خوبي بتونم پيدا كنم كه كارشو خوب بلد باشه و طوري تعمير كنه

كه زياد خرابيهاش معلوم نباشه .

يعني مي شه ؟؟؟

اساسي مي خوام نفس بكشم فقط هواي تازه مي خوام يه تابلو هم بايد بزنم.....

به علت تعميرات تا اطلاع ثانوي ورود و تردد هر گونه آدم چه از نوع دوست يا دشمن ممنوع ! 

ورود تعمير كار هم فقط با داشتن مجوز رسمي از عقل مجاز مي باشد !

براي تردد دوباره هم بايد قانونهاي سختي بذارم كه دوباره كاروانسرا نشه !

تا فقط كسایي كه لياقت دارن بتونند وارد بشن قفلشم بايد عوض كنم...

تا كسایي كه قبلا كليد داشتن و دور انداخته شدن نتونند دوباره وارد بشن .

يه سيستم هشدار دهنده ام مي خوام تا جايي كه عقل حواسش نبود زود اخطار بده.....

مي خوام اونقدر اين پيله محکم بشه که حتي نشه....

واي چقدر كار دارم كلي هم بايد از عقل و احساس و دل هزينه كنم....

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 15:13 توسط سکوت| |

دلم برای باران و صدای قطره هایش تنگ شده است...
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را...
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، ابرهای سیاه سرگردان...
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری... 

این روزها تنها یک قلب است که پر از درد است .
نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید ؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم .
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم…

ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم .
اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ، ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی .


اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کند ، ای باران تو بیا بر من ببار تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته و خسته است .
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی باران...
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی شو 

و من نیز از این سرنوشت خالی می شوم......

 

پ.ن۱ : آه باران من سراپاي وجودم آتش است    پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

پ.ن۲ : رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند .

نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 12:46 توسط سکوت| |

براي هزارمين بار اشك و بغض مرا در آغوش مي كشند !!!

از صبح  به زور لبخند مي زنم .

و با خودم ديكته ميكنم نه بايد تحمل كني ، سكوت ،

تو قول دادي هيچ وقت اين سكوت را نشكني.....

باز چانه مي زني مي خواهي سر باز كني ؟

مي خواهي حرف بزني ؟ باشه قبول با كي ؟ يك نگاه به اطرافت بكن !

نگاه مي كنم ، يكي يكي آدمها را از ذهنم مرور مي كنم تا يك نفر را پيدا كنم كنارش بنشينم

و راحت و بدون... از ظلمهايي بگويم كه ديگر توان نگه داشتنش را ندارم......

اما نميابم يك محرمي كه راحت حرف بزنم....

بااااز اشك و بغض مرا در آغوش مي گيرد ، مزه گس و تلخ دهانم و سوزش سينه ام اذيتم مي كند .

حالا ديگر دردهايي كه مثل خوره تمام وجودم را گرفته ، رهايم نمي كنند .

چرا محرمي نميابم ؟ و باز همه را در دلم مدفون مي كنم...

كي و كجا همه اعتماد را در قلبم كشت ؟!!!

و باز پشيمان از حرف زدن سكـــــــــــــوت مي كنم.......

سر بر زانو مي نهم تا شايد در رويا بشود دردها را به كسي گفت...

 

پ.ن ۱ : خدايم اي خدايم اي خدايم ، صدايت مي كنم بشنو صدايم .

پ.ن ۲ : دلم تنگ است ، دلم تنگ است ، دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است

سكوت از كوچه لبريز است ، صدايم خيس و بارانيست ، نميدانم چرا در قلب من

پاييز آنقدر طولانيست...

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 12:1 توسط سکوت| |

Design By : Mihantheme